|
|
|
|
|
به نام حضرت دوست
دوستان و یاران عزیز سلام. خوشحالم از اینکه بهانه ای پیش آمد تا در خدمت شما عزیزان باشم. در این پست هم هدیه ناقابل برای دوستداران صدای آسمانی نغمه گر عشق تهیه کرده ام که امیدوارم با خواند و دیدن آن لذت ببرید. امیدوارم در آینده ای نزدیک بتوانم در مورد زیبایی های بیشمار این اثر جدید استاد با مطالبی به خدمت برسم.
هزاران لاله و گل در جهان بی .......همه زیبا به چشم دیگران بی آلاله ی مو به زیبایی در این باغ ........سرافراز همه آلالیان بی
ارادتمند شما گلپونه ها
قلندروار امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ... ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی هی هلا هلا مست قلندر هی هلا هلا مست قلندر
هی هلا هلا مست قلندر هی هلا هلا مست قلندر
این چرخه می چرخد بسی بهر حساب هر کسی یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی
امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی... آشفته بازاری مکن ای دزد مادرزاد دل صد حلقه می پیچی به هم تا یک گره وا می کنی تا یک گره وا می کنی گه در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی گه نقش های خویش را گه نقش های خویش را در من تماشا می کنی در من تماشا می کنی امشب به کویت آمدم دانم که در وا می کنی رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی ... آیینه دل یک روز می پیچم به هم سررشته ی تقدیر را آیینه ی دل بشکنم تا وقت دیدار رخش صد بار حک سازم به دل تکرار این تصویر را در حلقه ی دیوانگان پیر خرد بهر نشان پیچید دور گردنم این حلقه ی زنجیر را یک روز از هم می درم این پرده ی تزویر را یک روز می پیچم به سررشته ی تقدیر را در مذهب آیینه ها جایی ندارد کینه ها برخیز و برچین از جبین این ظلمت شبگیر را ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش بر سردر خورشید زن تندیسه ی تکبیر را ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش بر سردر خورشید زن تندیسه ی تکبیر را می گفت گل با بلبلی اینجا نمی لرزد دلی بر دشنه ی منقار زن گلبانگ بی تأثیر را یادش بخیر آن صبحدم دستانمان در دست هم آهسته می گفتی به من آن خواب بی تعبیر را در حلقه ی دیوانگان پیر خرد بهر نشان پیچید دور گردنم این حلقه ی زنجیر را
یک روز از هم می درم این پرده ی تزویر را یک روز می پیچم به سررشته ی تقدر را ... پای پیاده پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من ای مه شامگاه من مه شامگاه من پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی زنم کاش خودت بخوانی از پنجره ی نگاه من
پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من شب است و شب و سایه ها و جغدها خرابه ها میان این سیاهه ها فقط تویی پناه من وقت سفر عزیز من ساز به دست من نده اسیر مویه می شود مخالف سه گاه من مخالف سه گاه من پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من ای مه شامگاه من پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من ای مه شامگاه من اگر چه رفته ای ولی قصه ی عشق ماندنی است یاد تو مانده تا ابد در دل بی گناه من دل بی گناه من دل بی گناه من پای پیاده می رود قافله ی نگاه من تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من ...
سلسله مو پیش آن سلسله مو مشت ما واشده بود وسط این همه کوه تیشه رسوا شده بود پیش آن سلسله مو مشت ما واشده بود وسط این همه کوه تیشه رسوا شده بود همه بر ساحل عشق تشنه می رقصیدند روح مرموز عطش مثل دریا شده بود همه بر ساحل عشق تشنه می رقصیدند روح مرموز عطش مثل دریا شده بود باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود بهترین لحظه ی عشق با تو پیدا شده بود بهترین لحظه ی عشق با تو پیدا شده بود باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود دیدم اهریمن شب در شب کشتن خویش آنقدر می زده بود تا اهورا شده بود رفته بودم به برش پیرهن پاره کنم یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود چون زلیخا شده بود گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود دیدم اهریمن شب در شب کشتن خویش آنقدر می زده بود تا اهورا شده بود رفته بودم به برش پیرهن پاره کنم یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود چون زلیخا شده بود باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود ... مشرق مطلق نام تو شد روشنی ذکر خموشان هلهله و هروله کوزه به دوشان این همه تصویر تویی در شب روشن تا که ببینند تو را آینه پوشان حلقه ی گل حلقه ی دف حلقه ی گیسو حلقه به حلقه است شب حلقه به گوشان حلقه ی گل حلقه ی دف حلقه ی گیسو حلقه به حلقه است شب حلقه به گوشان حلقه به حلقه است شب حلقه به گوشان دامنه ی عشق تو چون دامن دریا آمدنم سوی تو چون رود خروشان از دم تو زنده شود هستی عیسی آب بقا را ز لبت شعله بنوشان شعله بنوشان شعله بنوشان با خط می بر در و دیوار نوشتم چشم تو و حادثه باده فروشان من اگر آن مغربی ام مشرق مطلق جان مرا جامه ای از نور بپوشان کیستی ای بر همگان سر سرآمد کز همه جا می شنوم نام محمد ...
کیستی ای بر همگان سر سرآمد کز همه جا می شنوم نام محمد ...
بوی زنجیر گرچه از شش جهت دچار توام باز بیتاب و بی قرار توام از تو هیچم سر فراغت نیست هرچه آیینه ای غبار توام هرچه آیینه ای غبار توام ادب بندگی می آموزم جلوه های خدای دار توام تا در آغوش مرگ می لغزم زنده می دارد انتظار توام زنده می دارد انتظار توام می فروشت حرام کرده به من می فروشت حرام کرده به من از ازل تا ابد خمار توام اولین جلوه ی جنون منی آخرین فرصت قمار توام بوی زنجیر در مشام منی بوی زنجیر در مشام منی نام گل بر لب بهار توام نام گل بر لب بهار توام کی وصال اختیار خواهی کرد کی وصال اختیار خواهی کرد ای که مجبور اختیار توام ای که مجبور اختیار توام بوی زنجیر در مشام منی نام گل بر لب بهار توام اولین جلوه جنون منی آخرین فرصت قمار توام گرچه از شش جهت دچار توام باز بیتاب و بی قرار توام از تو هیچم سر فراغت نیست هرچه آیینه ای غبار توام هرچه آیینه ای غبار توام گرچه از شش جهت دچار توام باز بیتاب و بی قرار توام
گرچه از شش جهت دچار توام باز بیتاب و بی قرار توام ...
انعکاس سبز از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند در زیر پای بوته ی هرزی شقایق له شده اما برای ماند سرخش تقلا می کند در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی کاری که با موسی دمی در طور سینی می کند آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند ...
تب و جنون مبارکت ای صبور شبها به صبح تابان رسیدی آخر مبارکت ای صبور شبها به صبح تابان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر مبارکت ای صبور شبها به صبح تابان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر سری نداری تنی نداری به غیر خود دشمنی نداری سری نداری تنی نداری به غیر خود دشمنی نداری شمیم پیراهنی نداری شمیم پیراهنی نداری ولی به کنعان رسیدی آخر شمیم پیراهنی نداری ولی به کنعان رسیدی آخر مبارکت ای صبور شبها به صبح تابان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر ز تن پراکندگی گذشتی به مطلق جان رسیدی آخر در یچه ای شعله ور گشودی به عشق و آتش جگر گشودی ز بستر سینه پر گشودی به زیر دندان به زیر دندان رسیدی آخر شکفته در شعله های خون است گدازه های تب و جنون است هزار ابر از دلت برآمد هزار ابر از دلت برآمد به گل به باران رسیدی آخر تو خواب سرسبز ریشه بوده بهار فردای بیشه بودی در ابتدای همیشه بودی ولی به پایان رسیدی آخر در ابتدای همیشه بودی ولی به پایان رسیدی آخر ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 20:13 توسط امین
|
|
||